یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید، بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید؟

***

 یا رب، چه خطاست از تو غافل بودن دور از تو و در صراط باطل بودن هشیار بود هرآنکه دیوانه توست دیوانگی است شرط عاقل بودن

***

 دریا به طلب از برهوت تو گذشت یک قافله نعره از سکوت تو گذشت آنروز اگر چه تشنه بودی ام صد رشته قنات از قنوت تو گذشت

/ 0 نظر / 8 بازدید